|
+ نوشته شده توسط مجتبی غلام شهنی در دوشنبه ششم شهریور 1385 و ساعت
16:27 |
+ نوشته شده توسط مجتبی غلام شهنی در دوشنبه ششم شهریور 1385 و ساعت
16:26 |
+ نوشته شده توسط مجتبی غلام شهنی در دوشنبه ششم شهریور 1385 و ساعت
16:25 |
+ نوشته شده توسط مجتبی غلام شهنی در دوشنبه ششم شهریور 1385 و ساعت
16:23 |
+ نوشته شده توسط مجتبی غلام شهنی در دوشنبه ششم شهریور 1385 و ساعت
16:21 |
+ نوشته شده توسط مجتبی غلام شهنی در دوشنبه ششم شهریور 1385 و ساعت
16:18 |
+ نوشته شده توسط مجتبی غلام شهنی در جمعه سی ام تیر 1385 و ساعت
22:47 |
گریه کن عزیم، اما نه فقط واسه خودت
واسه اینکه نمی شه دیگه بیام تولدت
گریه کن جدائیا ما رو رها نمی کنن
آدما انگار برای ما دعا نمی کنن
گریه کن من دارم مثل تو گریه می کنم
به خدای آسمونامون گلایه می کنم
گریه کن تو بختمون یه برف سنگین نیومد
این همه پرنده رد شد، مرغ آمین نیومد
گریه کن واسه شبایی که بدون هم بودیم
تنهایی برای سنگینی غصه کم بودیم
گریه کن واسه شبایی که بدون هم بودیم
تنهایی برای سنگینی غصه کم بودیم
گریه کن برای روزایی که خورشیدی نداشت
دلای من و تو که به فردا امیدی نداشت
گریه کن فکر کن دلیلی ندارم فقط همین
واسه ی فاصله که از آسمونه تا زمین
گریه کن برای قولی که بهش عمل نشد
وتسه مشکلاتی که بودش و هست وحل نشد
گریه کن برای رویایی که قسمت نمی شه
یه شبم سر خدا واسه ما خلوت نمیشه
گریه کن برای خوابا که فقط یه خواب بودن
واسه آرزوهامون که همشون حباب بودن
گریه کن برای اولا که عاشقونه بود
حال هم رو پرسیدن فقط یه جور بهونه بود
گریه کن سبک می شی روزتی خوب یادت میاد
گرچه که تو تقویمامون نیستن اون روزا زیاد
گریه کن واسه همه، واسه خودت، برای من
توی بارونی ترین ثانیه حرفاتو بزن
گریه کن تا آینه شه، باز اون چشای روشنت
واسه موندن لازمه، فدای گریه کردنت + نوشته شده توسط مجتبی غلام شهنی در جمعه سی ام تیر 1385 و ساعت
14:42 |
مدتی است نمي دانم چگونه از چشمانت بنويسم….از نقش و نگار آن نگاه معصومت…که از لابه لاي پيچ و خم آن عشق را آغاز کردم… + نوشته شده توسط مجتبی غلام شهنی در جمعه سی ام تیر 1385 و ساعت
14:42 |
کاش آن لحظه که تقدیم تو شد
هستی من میسپردم که مواظب باشی جنس این جام بلور است پر از عشق وغرور است مبادا بازیچه شود میشکند......
زندگی یعنی چکیدن
همچو شمع از گرمی عشق زندگی یعنی لطافت گم شدن در نرمی عشق ******
دل را در موقع تپیدن
وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم
من غم را در سکوت
سکوت را در شب
شب را در بستر
وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم
من بهار را به خاطر شکوفه هایش
زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم
من دنیا را به خاطر خدایش
خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم
كاش در دهكده عشق فراواني بود + نوشته شده توسط مجتبی غلام شهنی در جمعه سی ام تیر 1385 و ساعت
14:37 |
zendoni_eshghe kaver_beenteha
+ نوشته شده توسط مجتبی غلام شهنی در جمعه سی ام تیر 1385 و ساعت
14:32 |
وقتی داری فکر می کنی کـــه من دارم فکر می کنم تقدیم به اونی که خیلی دوسش دارم اما... خودش نمی دونه
+ نوشته شده توسط مجتبی غلام شهنی در جمعه سی ام تیر 1385 و ساعت
14:20 |
آره من بی گناه بودم عشق من رو تنها کرد عشق بود نگاهم نکــرد عشق بود می گفت عشق باشم نباشم مال تو نیستم ... آخ ... وقتی اینو گفت آتیش گرفتم این دفعه جای آب سرد اونم قطره قطره یه تانکر سرب ذوب شده اونم نه اینکه رو سرم خالی کنن.. نه.. خصمانه پرتابم کردن اون تو تا نیست و نابود بشم . همون موقع هم هیچ شدم هیچ ..اشکام میخواستن هر طوری شده دوباره از نو بسازنم اما هر چه تلاش می کردن و با شدت بیشتری اوج میگرفتن بی ثمر بود .دلم براشون سوخت طفلی ها با تمام وجود فریاد می زدن بگیر دستمون رو بگیر خواهش می کردن می گفتن پا شو تو می تونی سعی کن سعی کن .... اما من رقبت نمی کردم نمی تونستم..نمی تونستم.. آخه تو حال خودم نبودم سست سست بودم میدونی اصلا دست نداشتم که بخواستم محکم دست گرمشون رو بگیرم که آره می خوام من می خوام اما نمی شد .واسه چی باید میگرفتم دگه حتی آتیه هم نداشتم..آیندم عشقم بود ...امــــا رفتش باورت میشه رفتش...تنها شدم تنها. معنیش همین بود وجود سرد آدمی زاد همین تنهائی ِ تنهائی...........
اشتباهاتم زیاد شده فکر کردنم دیگه برام دشوار ترین کار دنیاست .نگاهم بمانند شبی تار تاریک وخاموش ,صدام مثل سردی حرفات خشک و بی روح خوردم می کنه, زبونم تملک نمیکنه که بخوام حتی آزارم بده ,سایمم دیگه بهم چشم غره میره فکر میکنم اگه چشمام توانائیه روبرو شدن با همدیگرو داشتن طوری ترکش نفرت نثار هم میکردن که انگار عشق برادری پیمانه ی مرگ رو تلقین میکنه..تا کی تا کی خام به درون اقیانوس شبانم روز هارو پشت سربگذارم اکنون سازی که تواند وجودم رو تضمین کند تا سخره ی نابود گر ومغرب کننده ی هست بودنم را زنجیر محکمی از جنس احساس ببندد ؛ اهیا میخواهم اهیا
+ نوشته شده توسط مجتبی غلام شهنی در جمعه سی ام تیر 1385 و ساعت
14:18 |
چی می شد این نبودیم ...چی می شد در این خواب فرو نمی رفتیم....چی می شد نفسهامون با تپش قلبمون همراهی میکردن....چی می شد وقتی با تمام وجود فریاد می زديم کسی از حضورمون شاکی نمی شد....چی می شد با هر سازی که به گوش میرسيد حتی اگر غمگین وار نواخته شه.. بشه رقصید....چی می شد هنگام خیره شدن به دوست داشتنی ترين مرکز زندگیت چشم غره ای تحدیدت نمی کرد....چی می شد عشق بهت نه نمی گفت...چی می شد ...چی می شد ..آره چی می شد نه.. واقعا چی می شد . هیچ فکر کردی این اما و اگرها با ذهنت چکار می کنن..کاش ..امیدوارم..خدا کنه.. اول آرزو بعد که موقع نابودی می رسه تبدیل به خواهش می شه....>>> تورو خدا..خواهش میکنم...به هر کسی که می پرستی ..و..و .. و...آره همش تو همینا ختم می شه آخرش اشک آره اشک..میدونی.. محکومیم . ما محکومیم ..حق نداریم .. اجازه نداریم ..اصلا برای چی آرزو کنیم وقتی می دونیم یه احساس و خیال.. خیال.. خیال... بیــــــــخیال ..بیا بیخیال شو.. تو که این همه آرزو کردی اینم امتحان کن .. نه .. نه .. خدای من .. من چی می گم.. ما با آرزوهامون زنده ایم .. آرزو می کنیم تا هدف زندگیمون رو انتخاب کنیم.. آرزو خیال نیست.خیال هر لحظه امکان داره از بین بره اما این آرزوست که لحظه لحظه اش شیرینه و مبدل به وقوع ..........+ نوشته شده توسط مجتبی غلام شهنی در جمعه سی ام تیر 1385 و ساعت
14:14 |
بوسه یعنی وصل شیـــریـنـی دو لب ** بوسه یعنی خلاصی در اعماق شب بوسه یعنی مستی از مشروب عشق ** بوسه یعنی آتــش و گـــرمــی تــب بوسه یـعــنــی لــذت از دل دادگــی ** لــذت از شـب لذت از دیـــوانــگــی بوسه یعنی حس خـوبه طـعم عشق ** طـعــم شـیریـنی بـه رنـگ سادگی بوسه یعنی آغازی بـرای مــا شدن ** لحـظـه ای بــا دلبـــری تنـها شدن بوسه سـر فـصل کـتاب عـــاشــقی ** بوســه رمــــــز وارد دلـــها شــدن بوسه آتش می زند بر جسم و جان ** بوسه یعنی عشق من با من بمان شرم در دلدادگــی بـی مـعـنی است ** بوسه بر میدارد این شرم از می
آهای تو که اين همه دوری از من....اين روزا در حال عبوری از من...آهای تو که فکر می کنی سوزوندی...دارو ندارم رو با دوری از من...طاقت نداری ببينی می دونم ...اين همه طاقت و صبوری از من...ستاره ها می گن پشيمون شدی...ميخوای بگی که غرق نوری از من...فکر نکنم بشه با صدتا دريا... اين همه نفرت رو بشوری ازمن.... اين همه نفرت رو بشوری از من.... + نوشته شده توسط مجتبی غلام شهنی در جمعه سی ام تیر 1385 و ساعت
14:11 |
+ نوشته شده توسط مجتبی غلام شهنی در جمعه سی ام تیر 1385 و ساعت
14:1 |
خندی تلخ آدما همشه از دل خوشی نيست گاهی شکستن دلی کمتر از آدم کشی نست
+ نوشته شده توسط مجتبی غلام شهنی در دوشنبه نوزدهم تیر 1385 و ساعت
11:8 |
+ نوشته شده توسط مجتبی غلام شهنی در دوشنبه نوزدهم تیر 1385 و ساعت
11:0 |
+ نوشته شده توسط مجتبی غلام شهنی در دوشنبه نوزدهم تیر 1385 و ساعت
10:56 |
|
|