|
سلام شاعرنیستم اماگاهی وقتهاکه دلم لبریزازغصه بشه شعرمیگم لطفااگه خوندین نظربدین
زندگی پژمردن یک غنچه است زندگی گرییدن یک کودک است زندگی مردن یک آدم بی نام ونشان زندگی خنده تلخ کودکی بی پدراست زندگی رنجیدن یک مادراست زندگی کهنه لباسیست تن بچه گدا زندگی پینه دست پدراست زندگی خستگی یک پدرکارگراست زندگی دل بستن ودل کندن است زندگی ناله غمگین دل خسته من زندگی یعنی برای من پدر زندگی یعنی نشستن باپدر زندگی یعنی تبسم برپدر زندگی یعنی پدریعنی پدر یعنی پدر + نوشته شده توسط فریما در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 و ساعت
17:29 |
![]() وقتی رفتی از کنارم تا رهایی تو ببینی گریه کردم زیر بارون تا تو اشکامو نبینی من نفس نفس شکستم تو قدم قدم گذشتی من به انتظار نشستم اما هر گز بر نگشتی من چه ساده بودم اما تو چه ساده دل بریدی من به پای تو نشستم ولی تو اینم ندیدی ادامه مطلب + نوشته شده توسط فریما در شنبه بیست و ششم آذر 1390 و ساعت
18:45 |
نمیدونم چرا هیشکی هیچ سری به وبلاگم نزده ولی خوب بازم منتظرم
+ نوشته شده توسط فریما در شنبه بیست و ششم آذر 1390 و ساعت
18:13 |
منتظر لحظه ای هستم که...
منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم
در چشمانت خیره شوم...دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم
منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم
سر رو شونه هایت بگذارم....
از عشق تو.....از داشتن تو...اشک شوق ریزم
منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش بگیرم
بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم
وبا تمام وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم
اری من تورا دوست دارم
وعاشقانه تو را می ستایم
![]() + نوشته شده توسط فریما در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 و ساعت
19:25 |
+ نوشته شده توسط فریما در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 و ساعت
19:13 |
|
|